عبد الحسين نوايى

210

دولتهاى ايران از آغاز مشروطيت تا اولتيماتم ( فارسى )

به طرف صولة الدوله رفت . با اين وضع جاى ترديد نبود كه قواميها راضى نخواهند بود . تحريكات و كارشكنيها شروع شد و نظام السلطنه نيز قوام الملك و برادرش نصر الدوله را به علت يا بهانهء آن‌كه نصر الدوله در گرفتارى بعضى از قطاع الطريق مسامحه كرده دستگير نمود و قوام از قونسولگرى انگليس تقاضاى تحصن نمود و قونسول‌خانه هم ، به عنوان آنكه خطرى قطعى او را تهديد نمىكند ، ابتدا از دادن اجازه خوددارى كرد . فرداى آن روز ، احساسات ملى به جوش آمده مردم يكباره كار و زندگانى خود را گذارده ، به صورت اجتماع ، به مقر حكومت آمده تقاضاى كشتن قوام و نصر الدوله را كردند . ( شايد اگر صولة الدوله هم اسير مىشد ، باز هم همين مردم به جلوى عمارت مقر حاكم فرستاده مىشدند ) . نظام السلطنه هم اظهار كرد كه بايد محاكمه شوند و خوشمزه آنكه قبلا مجازات آنان را معين كرده بود كه محكوم به قتل خواهند شد . ! ! داستان قتل ملائى به دست پسران يا اطرافيان قوام هم در ميان بود كه مردم طلب خون وى مىنمودند . خبر اين جسارت « خان حاكم » بلافاصله به طهران رسيد و سردار اسعد حامى بزرگ قوام الملك ، كه به عللى حمايت شديد از يكديگر مىكردند ، در تهران به دولت فشار آورد كه « آقايان » را آزاد كنند . . . كار سخت شد . نظام السلطنه كه اختياراتى براى تأمين امنيت فارس گرفته بود مجازات آنان را لازم مىشمرد و هيئت وزراء هم كه عادت به خشونت و سختگيرى ( مگر نسبت به روزنامه‌نويسان و مستشاران آمريكائى ) نداشت ، مرتبا تلگراف مىكرد و نظام السلطنه هم مرتبا مىگفت « مرغ يك پا دارد ! » . بالاخره اولياء دولت فكر خوبى به خاطرشان رسيد و آن اين‌كه از وزيرمختار انگليس در ايران بخواهند كه « به مستر ناكس دستور العمل بدهد كه به نظام السلطنه فشار بياورد كه موافق حكم طهران عمل نمايد و كار را به نحو احسن خاتمه ، دهد . » تدبير خوبى بود . زيرا به محض اقدام قونسول صاحب ، مرغ يك پاى ديگر هم درآورد .